تبليغاتX
نیلوفر ابی
نیلوفر ابی
عاشقانه آرام من
؟
 

 

از خدای بزور

بیزارم

(خسته ام از این همه نامی که در بی نامی به تو لفب داده اند

از این همه صدا در فریادی که میزنم و شنیده نمیشه

خستم که بزور وادارم میکنی به پرستیدن

بسه)


لينك | نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 3:45 توسط فاطمه |
ع ب ا س
 

فرات

قبل از تو خشک بود

پیش پای تو از شرم آب شد

- محرم نیس اما به بهانه عباس ابن علی (ع ) دوباره شاعر شدم ...


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 0:18 توسط فاطمه |
برای بیچاره ای که ....
 

((یه ظلم خیلی بزرگ در حق یه نفر انجام دادی
که نمی تونه فراموشش کنه
همیشه به یادته و نمی دونه چه کار بدی انجام داده که باید این غم رو تحمل کنه))

شاید برای همینه که بسیار می گریم

کسیو که در حقت بدی کرده دعا کن

منو که در حقت بدی کردم

خودم بیچاره ترینم


لينك | نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:30 توسط فاطمه |
و

هیچکس هرگز نفهمید

چه بر سر چشم هایی آمد که گریه می کردند


لينك | نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 13:6 توسط فاطمه |
برگشتن

 

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:41 توسط فاطمه |
 

تو نیستی که ازت حلالیت بطلبم...

تو نیستی

تو نیستی

من دارم میرم.

بر نمی گردم

میرم  یقه خدا رو بگیرم و ازش بپرسم چرا؟

چرا؟

چرا؟

تو نیستی که ازت حلالیت بطلبم

و وقتی برگردم دیگه من نیستم که تو ....

بخودم میگم چقدر چرخیدی؟

از پارسال تا امسال زمین و زمان زیرو رو شده

و من دارم میرم یقه خدا رو بچسبم که...

دعا کن بر نگردم

و حلالم کن


لينك | نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:8 توسط فاطمه |
الله اکبر
کاش در گوشم اذون بگن

از اون

از اون

از اون

 


لينك | نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 11:23 توسط فاطمه |
آن شرلی با چادر نماز گل دار
هر بار کوچولویی به دنیا میاد به خودم میگم هنوز هم می تونی متولد بشی...

بخصوص که این آخری اسمشم فاطمه است ...

کاش میتونستم بدنیا بیام بدون این که به خاطر بیارم این همه آدم جور واجور تو زندگیم بودن که نیستن و نمی خواهم باشن...

کاش میتونستم فراموش کنم که تو قبرستون اونطوری پابه پای مردترین مرد دنیا راه رفتم ....

یا رویای داشتن یه آرامش واقعی روی شونه های پهنی که همیشه دلشون خواسته یکی مال اون باشه...

چرا فراموش نمی کنم...؟؟؟

چرا؟؟؟

اینم یه شعر جدید

من یه روز رویاهای سبزی داشتم

  موهام قرمز بود
دو طرفه می بافتم
مینداختم رو شونه هام
چادر نماز مامانمو دور کمرم گره میدادم که بشه دامن پفی
اما آخرش هیچ گیلبرت بلایدی گیرم نیومد...
اونجا بود که فهمیدم

من فاطمه ام

نه آنه


لينك | نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 16:1 توسط فاطمه |
دفتر خاطرات
به خودم می گم نمی تونی هر غلطی که خواستی بکنی و قسر دربری....

شاید باید بشینم و به مجازات فکر کنم

اما بلند میشم و داد میزنم بسه

خستم

از مردها و زن هایی که درونم رشد کردن...

می خواهم نفس بکشم

فقط.......


لينك | نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 16:54 توسط فاطمه |
حلقه دار یک ادم پوچ دست های زمخت خودش است.
از خودم متتنفرم

از خودم که موبایل دارم با دو تا سیم کارت آشغال

از خودم که وبلاگ می نویسم

از خودم که چت می کنم

و از خودم که خودمو نمی شناسم

حالم از خودم بهم می خوره

می خوام خودمو بالا بیارم

تو چاه کثافت توالت

مث وقتی که ادم خون بالا میاره

می خوام یادم بره هستم

من نیستم

(( تلفن همراه مشترک مورد نظر خواموش است ....))


لينك | نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:31 توسط فاطمه